در اين روزگار وانفسا...

   

   1   2   3      >

اصول عقايد...


اصول عقايد اسلام...


اصول عقايد کدام اسلام؟


 


اخيراً هر جا که بناي حرف و سخن پيش مي آيد و مخصوصاً در ميان طلبه و دانشجوها و بچه دبيرستاني ها و حتي بچه هاي راهنمايي، سؤال مي کنم که چه کسي مي تواند بگويد «اسلام آمريکايي» يعني چه؟ و اين چه فرقي دارد با اسلام واقعي؛ با « اسلام ناب»؟ نتيجه شگفت آور است. مثلاً وقتي از يک جمع حدود صد نفري در مدرسه تيزهوشان و استعدادهاي درخشان اين سؤال را پرسيدم و جايزه نقدي هم برايش قرار دادم! چند نفر گفتند ما براي اولين بار است که اصلاً چنين تعبيري را مي شنويم! 


پرسيدن اين سؤال از قديمي هايي که حداقل در زمان انقلاب بايد اين تعبير را زياد شنيده باشند مثلاً از معلم ها و استادهاي حوزه و دانشگاه و درماندن آنها در جواب، ديگر خيلي شرم آور است اما اين واقعيت است که بسياري از اينها هم نمي دانند و اهميتي برايشان ندارد. در حالي که تحريف انقلاب دقيقاً از تحريف اسلام ناب شروع مي شود. اصلاً هر بلايي سر اسلام انقلابي بيايد عيناً در وجود انقلاب اسلامي رخ مي نمايد.


علت اين جهل عوام و خواص نسبت به چنين مسأله اي چيست؟ در حالي که هم کتابهاي زيادي در اين باره نوشته شده و مي شود و هم تقريباً همه تشکل هاي مذهبي و قرآني و سخنران هاي اين مجالس به مسأله اصول عقايد کم توجه نيستند. از درسهاي دبيرستان و دانشگاه هم که شکرخدا «بينش» و «معارف» درس عمومي و فراگير است. پس چرا هيچ کس اسلام ناب را نمي شناسد؛ اسلام آمريکايي را نمي شناسد؟


البته يکي از آسيب هاي وارد بر کتاب هاي عقايد ديني نيز همين است که بعد از اثبات همه چيز توحيد و معاد و نبوت و ... با چيزي دعوا ندارد؛ مخالف نوعي اعتقاد دروني شايد باشد اما اعتقادات اگرچه ريشه در درون دارند اما سايه در بيرون گسترده اند و اين کتاب ها و بيان هاي فلسفي و غير آن هيچ تهديدي عليه اعمال و رفتارهاي ما ندارد. و دقيقاً در همين جاست که با منطق بيان قرآني و روايي فاصله مي يابند. و اسلام آمريکايي يعني توحيد بي خطر! توحيد بدون لا اله، که هرگز به تفلحوا نمي رسد. قولو لا اله الا الله تفلحوا.


اسلام ناب محمدي يعني اسلام انقلابي، که دعوتش به توحيد و معاد براي جبهه کفر و سرمايه داري خانه برانداز و فتنه انگيز است. خيلي شگفت آور است که دعوت توحيد نبوي به عنوان مسأله اي باطني و معنوي به محض اينکه علني مي شود تمام سرمايه داري عرب را تهديد مي کند و سرمايه اي را که ابوسفيان ها و ابوجهل ها از قِبَل بتخانه کعبه و هدايا و نذورات جاهلي اندوخته اند به شدت در معرض خطر مي افکند. توحيد آسماني عليه ظلم زميني بر مي آشوبد و اتفاقاً در معرکه همين خطر و آشوب است که ابوسفيان، از ترس مرگ تسليم مي شود و اسلام را مي پذيرد! اما کدام اسلام؟ اسلامي که محمد جان و مال و آبرويش را در تمام عمر در شعب ابي طالب و غزوات بسيار، به خطر آن درافکند يا اسلامي که ابوسفيان از ترس مرگ و از دست دادن ثروت و موقعيت آن را قبول کرد؟


اينجاست که مي بينيد « تحجرستيزي» و « ظلم ستيزي» به مثابه ارکان اسلام انقلابي چنگ در چنگال اسلام آمريکايي مي زند و هرگز با هم جمع نمي آيد.


اکنون که ظاهراً اصول عقايدخواني در صدر بنيادهاي فکري جوانان توسط روحانيان و مبلّغان اسلام قرار گرفته و هر فاضلي مي کوشد يا کتابي در اين زمينه بنويسد و يا بر منبري در اين رابطه بنشيند، جاي اين سؤال باقي است که اصول عقايد؟ اصول عقايد اسلام؟ کدام اسلام؟  


 


 



نویسنده » محسن صفايي فرد » ساعت 1:48 صبح روز دوشنبه 14 مرداد 1387

قدرتمندان بی پروا؛ حق طلبان محافظه کار

 

«مشکل ما که در عین حال بزرگترین حُسن ماست این است که عصمت حزبی و عصمت حزب اللهی داریم که این عصمت دست و پایمان را بسته و نمی توانیم خلاف موازین قرآن کریم و گفتار ائمه معصومین رفتار کنیم... ولی دشمن ما الآن این عصمت را ندارد و به همین جهت هم ظاهراً موفق تر از ماست.

 یکی از مصیبت های عصر ما این است که «اشخاص» کم کم دارند جانشین ارزش ها می شوند. این خطرناک است. انقلاب ما انقلاب ارزش هاست.»

شهید مظلوم آیت الله بهشتی

 

مهم ترین و اساسی ترین دغدغه در جریان اخراج مسئول سابق بسیج دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه، نوعی دیکتاتوری و اختناق است که اکنون از مقدس ترین نهادهای اجتماعی؛ یعنی نهاد علم آموزی سر برآورده است آن هم توسط مسئولی در لباس مقدس روحانیت. هرچند این تنها دانشجویان نیستند که اسیر این چنبره گشته اند و اوضاع بر اساتید دلسوز و منتقدین دردمند نیز به همین گونه است.

اختناق، به معنای بستن دهان های آزاد از قدرت و بستن فضای تنفس همه جز فرصت طلبان و دست بوسان و چاکران، در هر زمانه و زمینه ای که باشد زیبنده نیست بلکه خود موجب تحریک و تحرک است. اما در دانشگاه و سنگرهای علم و آگاهی این واقعیت به مراتب غیر قابل تحمل تر و برانگیزاننده تر است.

رسم است که اصحاب قدرت، معمولاً ملاحظه مصلحت می کنند و زیردستان و مستضعفان به حکم آیه قرآن پروایی از فریاد زدن ندارند: لا یحب الله الجهر بالسوء الا من ظلم. حفظ میز و مناصب حکومتی، اهل ریاست را چنان شیفته خود می سازد که سازشکاری و مصلحت اندیشی بر هر تصمیم و اقدام مدیریتی سایه می اندازد و از دیگر سو حق طلبان و آرمانخواهان که دستشان از قدرت و ثروت خالی است همه ملاحظات و معادلات نام و ننگ را برکنار می بینند.

این چنین رسم و منطقی مبدأ تمام حرکت ها و خیزش های دادخواهانه تاریخ بوده و جلوه ای از نبرد حق و باطل در مبارزه رعیت مظلوم و حاکم ظالم همیشه پیدا بوده است. اما آیا ممکن است این منطق تاریخی، معکوس شود و حق طلبان مصلحت اندیش و قدرت طلبان، بی پروا شوند؟

پرونده اخراج مسئول سابق بسیج اگر چه در این سالها برای گوشها شاید عادی شده باشد و در مراتب کم و زیاد درباره دیگر فعالان مذهبی و انقلابی نیز سابقه داشته اما سکوت و بی خبری رسانه ای در این مورد شرایطی را فراهم آورده که تحلیل آن شاید در شکستن این فضا مؤثر باشد. در واقع با اینکه از روز اول ماجرا یعنی روزی که مسئول آموزش دانشکده، «متولی» را برای نشان دادن برگه انتخاب واحد و سفارش به هرچه زودتر پیدا کردن آن، احضار کرد تا همین امروز تقریباً هر روز یک حادثه مهم و خبرساز اتفاق افتاده است که هیچ وقت بازتابی در هیچ رسانه ای نیافته و هیچ فریادی را در اعتراض به این وضع به خود ندیده است. چرا؟ چرا نه بسیجیان دانشگاه علامه دهانی به فریاد نمی گشایند و نه هیچ رسانه خودی و غیر خودی که خبرهای قبلی این جریان را منعکس می ساخته سراغی نمی گیرند؟ از همه مهم تر چرا شخص «علی متولی» و یاران همراه او حرکتی نمی کنند. آیا مدیری که تا دیروز خواستار برکناری اش بودند برکنار شده است؟ یا پیگیری های دکتر زاکانی در مجلس مؤثر واقع شده و مسائل رفع شده است؟

با شواهد و قرائن موجود پاسخ به همه این سؤال ها منفی است و به اصطلاح آب هم از آب تکان نخورده است و اگرچه شریعتی به مجلس احضار شده اما به جز این اقدام نافرجام! هیچ اتفاق دیگری نیفتاده است. پس چرا همه در سکوت به سر می برند؟ آیا اخراج مزورانه یک دانشجو به جرم انتقاد مسئولانه آن هم با خدعه خالی کردن پرونده آموزشی اش از «برگ انتخاب واحد»، تاکنون در تاریخ حرکت های دانشجویی بعد از انقلاب سابقه داشته است؟ آیا به جز این مورد هیچ حرکت دانشجویی بوده است که ستاره دار یا بی ستاره چنین «هزینه»ای داده باشد و آن گاه سکوت کند؟ در این سالها که دانشگاه وضع محتضر سیاسی خود را گذراند آیا چنین تجربه ای موجود است؟ هرگز.

تقارن حادثه اخراج علی متولی (مسئول بسیج دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه) با ایام امتحانات آخر سال و نیز سالگرد هجدهم تیرماه 78، به خودی خود می توانست دار و دسته کمیته چی دانشگاه علامه را از ریسک صدور چنین حکم شنیعی باز دارد و به ملاحظه مصلحت، از چنین رفتار سرکوبگرانه ای جلوگیری کند. انتظار می رفت که همچون برخورد سال گذشته «کمیته مشترک ضد خرابکاری» علامه طباطبایی با پهلوان پنبه های انجمنی، که به نوعی مذاکره مسالمت آمیز و نهایتاً احکام پدرانه شریعتی برای آن مبارزان راه «آزادی آشوب و بلوا» خاتمه یافت، با این حرکت دانشجویان بسیجی نیز چنین شود. اما با صدور حکم اخراج مسئول سابق بسیج خواه ناخواه این نکته به ذهن متبادر می شود که انجمن غیر اسلامی و بی دین! با شریعتی مقدس و ملبس، هردو سر وته یک کرباس بوده و دعوایشان تنها بر سر لحاف ملاست و در واقع هر دو دشمن ایدئولوژیک اسلام انقلابی و تفکر بسیجی اند.

فرزندان آقای شریعتی، انجمنی هایی هستند که علی رغم همه هرج و مرج طلبی های آنارشیستی دیروز خود اکنون به راحتی و بی هیچ منعی تحصیلات عالیه خود را در همان دانشگاه انجام می دهند و با چنین موقعیتی پیوند باطنی آنارشیسم و نازیسم را به نمایش می گذارند. و در عوض کمیته چی دانشگاه علامه با بی تقوایی و بی پروایی بی نظیر، و با سر هم کردن حکم اخراج مسئول سابق بسیج مسبب محرومیت او از تحصیلات تکمیلی می شود.

با این همه، چرا بسیجی ها ساکت اند و از کمترین حرکتی که قادر به انعکاس ماوَقَع باشد پرهیز می کنند. کوچکترین اطلاع رسانی یا تجمع یا به هر نحو اعتراضی، دیده نمی شود. چرا؟ آیا شریعتی قادر به ترساندن آنها شده و جمع ایشان را پراکنده ساخته است؟

 پراکندگی جمعیت در حال رو به احتضار بسیج قابل رؤیت است اما نه از وقتی که چنین حکمی صادر شد، بلکه از مدتها پیش؛ وقتی که عَلَم نقد انقلابی و درون گفتمانی در سنگر بسیج بلند شد. وقتی چالش حق و مصلحت پیدا شد و «آرمانخواهی مصلحت اندیشانه» سر برآورد.      

پس سکوت امروز دانشجویان بسیجی دانشگاه را نباید همسنگ سکوت دائمی مرفهین مصلحت اندیشی دانست که تنها خاصیت شان از رفت و آمد در بسیج نوعی تمرین ریاست و قدرت است و معمولاً ممکن است در هر تشکیلاتی به اشتباه نفوذ کرده باشند. این غربت و سکوت اگرچه ممکن است با دادن هزینه های سنگین همراه باشد اما نه اکنون به شورش های یاغیانه منجر خواهد شد و نه به باج دادن و سازش با کدخدای دهکوره بی فرهنگ. حاشا که بسیجیان این انقلاب ترسی از اشخاص داشته باشند و یا پروایی از جانبازی در راه آرمانها. این بی فریادی راهی است موقت و ان شاءالله زودگذر که آرمانخواهان برای مراعات تقوا در این موقعیت زمانی برگزیده اند و به احترام انقلاب اسلامی تا عبور از این «موقعیت دشمن خواه» باید تحمل کنند. واضح است که «مصلحت اندیشی آرمانخواهانه» را هیچ سر و سرّی با «آرمانخواهی مصلحت اندیشانه» نیست. این، آتش زیر خاکستر است.



نویسنده » محسن صفايي فرد » ساعت 1:42 صبح روز شنبه 29 تير 1387

چند سال پيش حسن عباسي؛ معلم استراتژي هاي انقلابي در يک سخنراني کتابي را معرفي کرد که براي بسياري از مخاطبانش ناشناخته بود. «90 دقيقه عنتبه» روايتي از ماجراي گروگانگيري هواپيمايي بود که تعدادي از مسافرانش يهودي بودند و دولت اسراييل به همين دليل وارد ماجرا شده بود. استاد نقل مي کرد که پيرزني يهودي در مصاحبه تلويزيوني با گروگانگيران گفته بود: با وجود چنين وضعي (اسارت ) از خودم مي پرسم اسراييل به چه درد مي خورد؟ و همين، کافي بود تا ارتش اسراييل به سرعت وارد عمل شود و تمام فرودگاه را با خاک يکسان کند.


انگيزه پرسيدن چنين سوالي به اميد انجام چنان عملياتي در عر صه آن گونه از مديريت که هر سوال را آبستن يک « فتنه» مي پندارد به کلي از دست رفته است. نه از اين جهت که اينجا اسراييل تلقي شود يا ما به عنوان رعيت حکومت اسلامي، خداي نکرده «گروگان» آن؛ بلکه تنها از اين جهت که به نظر مي رسد « سه سال» براي طرح مداوم مطالبات دردمندانه اما خاموش و بي هياهوي دانشجويي فرصتي کافي و بيشتر از کافي است براي انتظار عمل داشتن از مديريت يک دانشگاه تا کمترين حرکتي از خود نشان بدهد.


راستي هيچ از خود پرسيده ايد رفتن و آمدن، و عزل يا نصب مديران چه خاصيتي دارد و به چه درد مي خورد؟ پر واضح است که رفتن و آمدن مديران مياني در کشور ما – خوب يا بد - تا حد زيادي دستخوش تغييرات کلان مديريتي است. چنانکه دولت اصلاح طلب! مديران همسو با خود را به کار گرفت، طبيعي است که دولت عدالتخواه هم بکوشد در راستاي مسير خود به تغييرات مديريتي در سطوح مختلف دست زند. اما سوال اساسي اين است که به راستي چقدر مي توان مديريت «دانشگاه علامه» را همسو با تغييراتي دانست که سه سال است در سطح کلان در ملکت ما رخ داده است؟ به طرز واضحي سوال اين است که رفتن دکتر حبيبي به عنوان نماينده مديريت اصلاح طلبي از دانشگاه، همزمان با روي کار آمدن دولت عدالتخواه، واقعاً موجب توقف کدام برنامه ها و روند ها شده است و کدام مسيرهاي جديد يا برنامه هاي متفاوت با گذشته و يا حتي اقدامات موردي معطوف به رويکرد دولت جديد رخ داده است و چه ثمراتي داشته است؟ آشکار است که مديريت دانشگاه نمي تواند در طول اين سه سال حتي سه برنامه را نام ببرد که در مسير همخواني با مشي مديريتي دولت نهم وحاصل آسيب شناسي هاي آن از وضع موجود باشد.


وقتي رفتن و آمدن مديران حتي با تغيير رويکردهاي کلان در دولت به دردي نخورد پس درست اين است که کمي عميق تر به اين بي حاصلي مديريتي بينديشيم. منشأ آن کجاست و چگونه مي توان با آن برخورد کرد و جلوي  ادامه آن را گرفت؟


واقعيت آن است که اگر خوب متفتن نحوه انتخاب رييس فعلي دانشگاه علامه طباطبايي شده باشيم بايد بدانيم که منشأ انتخاب و مهم ترين دليل انتصاب ايشان از سوي مقامات در آن اوضاع شروع به کار دولت جديد، « مصلحت انديشي» و محافظه کاري بوده است به منظور حفظ شرايط موجود و پرهيز از هر نوع حرکت سياسي، فرهنگي و علمي که برهم زننده نظم موجود باشد. منطقاً قابل پيش بيني است انتخاب مديري که از همان ابتدا قدرت خود را آشکارا با تعبير «کميته چي » بودن به رخ موافقان و مخالفان مي کشد چه تبعاتي مي تواند داشته باشد. محافظه کاري قتلگاه انقلاب و هر نوع حرکت آرمانخواهانه است. نتيجه قهري و طبيعي انتخاب مديري که حاضر است با انواع روش هاي مزورانه حقايق را پامال حفظ ميز و رياست خود کند و از نيروي انساني، تنها به عنوان مهره هايي براي حفظ موقعيت اداري خود استفاده کند، رکود و مرگ تدريجي سازمان است. 


استفاده از مفاهيمي مثل وحدت حوزه و دانشگاه، انقلاب فرهنگي، دانشگاه اسلامي، مهندسي فرهنگي، جنبش نرم افزاري، نقشه علمي و... توسط مديران بي برنامه و فاقد انگيزه اي همچون بعضي مديران کنوني دانشگاه به لطيفه هاي مسخره اي مي ماند که بيشتر به درد سرگرمي و بي دردي خودشان مي خورد. مديراني که هم در گذشته و هم در حال حاضر از منتقدان دانشگاه بوده اند و به شيوه جالبي از گذشته تا به حال بزرگترين موفقيت شان نگه داشتن پست و جايگاه خود بوده است. اين يکي از شيرين ترين فنون محافظه کاري است اما از اين طرفه تر، شيرين کاري بعضي خواص منتقدان است که با گرفتن پست، نه تنها به سکوت بسنده کرده اند بلکه به دستبوسي مدير همايوني نيز نائل مي شوند. و همه اينها از برکات انتخاب مصلحت انديشانه و مرام محافظه کارانه مديريت دانشگاه است.


ترميم کابينه و تغييرات مديريتي در دولت نيز نشانه اي از اين بي دقتي در انتخاب است که البته ممکن است بخشي از آن ناگزير به نظر آيد اما حقيقت آن است که اصولاً مادامي که نگاه مصلحت گرا به انتخاب ها و انفصال ها حاکم باشد اميد هيچ حرکتي نبايد داشت. بهترين و شايسته ترين مصلحت انديشي ها در جا زدن است.


چه بايد کرد؟ وقتي دانشگاه – بزرگترين دانشگاه علوم انساني خاورميانه پيشکش – از بي آرماني و بي برنامگي مديريتي چنان زمين گير شده است که به راستي در آن نمي توان به درستي متوجه فرق دانشگاه با يک اداره روزمره شد آيا نبايد به عمر خسته کننده مديريت آن پايان داد؟ آيا مديريت دانشگاه در شرايط فعلي کاري مهمتر از حضور و غياب و کميته گري هم انجام مي دهد؟ راه گريز  يقيناً تنها در عزل و برکناري آن انتخاب غلط نيست، بلکه راه گريز، درست از کج کردن مسير از مصلحت انديشي به جاده حقيقت جويي و آرمانخواهي پيدا مي شود.



نویسنده » محسن صفايي فرد » ساعت 11:40 عصر روز يکشنبه 5 خرداد 1387

مبانی معرفتی تحزب اسلامی

 

عارف حکیم، آیت الله العظمی محمد علی شاه آبادی (قدس سره) به اذعان دیگر علما و عرفای معاصر از کمل عرفای قرن حاضر است و تا جایی که می دانیم، ایشان را موثرترین فرد در شکل دهی افکار حضرت امام خمینی(ره) دانسته اند که اگر همین یک سخن را بپذیریم، کفایت است از آنکه برای شناخت ایشان و افکارشان تلاش نمائیم هر چند تنها دو کتاب و سه رساله مکتوب از معظم له در دست باشد.

ایشان نظریات خود را حول محور فطرت الهی انسان سامان داده اند تا جایی که به «فیلسوف فطرت» ملقب شده اند که در جای خود محل تامل و تأنی است. معروف است که حضرت امام(ره) درباره ایشان فرمودند: « من در عمر خود، روحی لطیف تر از روح مرحوم شاه آبادی ندیدم.» امام(ره) هفت سالی که مرحوم شاه آبادی در قم حضور داشتند در درس ایشان شرکت کردند و تاکید داشتند که « اگر آیت الله شاه آبادی هفتاد سال تدریس می کرد، من در محضرش حاضر می شدم، چون هر روز حرف تازه ای داشت.»

عارف کامل آیت الله شاه آبادی از مبارزان دوران رضاخانی به حساب می آید، تحصن یازده ماهه معظم له در حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) در اعتراض به جنایات رضاخان معروف است. در همان دوران و در ایام محرم، ایشان یک دهه منبر می روند و سخنی را سه بار، اول، وسط و انتهای منبر هر شب تکرار می کنند:« خدایا! تو شاهد و گواه باش که این مرتبه که این جمله را بگویم، در این ده شب سی مرتبه تکرار کرده ام و اتمام حجت نموده ام و برای علمای نجف، علمای قم، اصفهان و مشهد تمام نقاطی که می دانستم و توانستم هم نامه نوشته ام، و امشب هم برای آخرین مرتبه در این مجلس می گویم و آن این است که رضا خان، دست نشانده ی انگلیس است و هدفش، اعدام قرآن و اسلام است و اگر با من روحانی مبارزه می کند، نه به خاطر خود من است، بلکه به این دلیل است که من مبلغ قرآنم، به دنیا اعلام می کنم که اگر حرکت نکنید، این خبیث اسلام را از بین می برد.» اندر احوالات ایشان و درباره شخصیت جامع و کامل معظم له سخن بسیار است و مجال اندک!

شذرات المعارف که گزیده های ناب اندیشه های ایشان است، به گفته شارح این کتاب یعنی فرزند ایشان، آیت الله نورالله شاه آبادی، خلاصه ای از اندیشه معظم له نیز به حساب می آید لذاست که بررسی آن مفید فایده فراوان خواهد بود. بررسی دو فصل اول این کتاب در این مجال، نگرش ایشان به تحزب اسلامی و مبانی معرفتی آن را تا حدودی مشخص خواهد کرد و ان شاء الله افقهای نویی را در مقابل سایر طالبان حقیقی دین خواهد گشود.


به نظر می رسد توجه جدی به این نگرش معرفتی فطرت محور برای کار تشکیلاتی و حزبی گروههای مسلمان حاضر می تواند حائز اهمیت باشد و موضوع شناسی، نیازشناسی، مخاطب شناسی و روش شناسی های کارشان را در صورت تامل شایسته مورد بازخوانی و اصلاح قرار دهد.

این کتاب کوچک، که در حدود سالهای حکومت رضاخان نوشته شده است، دارای نثری مخلوط از فارسی آمیخته به عربی رایج در مجامع علمی حوزوی آن دوران است که مشابه آن را در متونی چون «اربعین حدیث» امام یا «تنبیه الامة و تنزیه الملة» مرحوم نائینی و کتب بسیار دیگر دیده ایم.

بخش اول کتاب که عنوان «الشذره الأولی: توضیح مرام الإسلام فی شفاء صدور الأنام» را بر خود دارد، با طرح مساله ضعف و ذلت مسلمانان در شرایط کنونی آغاز می گردد :«مدتی است مملکت اسلام به انتشار عقاید باطله و اخلاق رذیله و افعال قبیحه مبتلاست...» و سپس اظهار تعجب می نماید که در همین حال می بینیم بسیاری از مسلمانان به طور مداوم از این وضعیت فقط اظهار تاسف می کنند، «غافل از آنکه درد را باید معالجه نمود و مذاکره مرض و تعدد آن، راه علاج نیست!» پس باید برای علاج مرض ها ابتدا آنها را شناخت.

از همین رو موضوع کتاب را می توان «آسیب شناسی جامعه اسلامی و ارائه راهکارهای اصلاحی درباره آن» دانست که بخش اول یعنی آسیب شناسی به طور خلاصه بیان شده است اما در باب راهکار پیشنهادی توضیح بیشتری آمده است.

نویسنده، به چهار علت اصلی برای بروز این بیماری ها اشاره می کند: 1- غرور مسلمین به حقانیت خود، که صرفا توهمی از داشتن حقانیت است بدون آنکه تلاشی برای احقاق آن صورت پذیرد و اینچنین است که عرصه را دیگران اشغال کرده اند و اوضاع را در دست گرفته اند حال آنکه «قرآن مجید با اسلام انفرادی مناسبت ندارد چرا که تولید نمازگزار و اقامه صلاة را هم بر دوش ما گذارده و نمی فرماید از زنا تحرز نما که منع از وقوع زنا را هم از وظایف ما مقرر داشته است.» 2- یاس از ظهور سعادت دینی و دنیوی، که همین ناامیدی به عدم احساس تکلیف و بی تفاوتی انجامیده و مانع حرکت شده است. 3- افتراق مسلمین و انفصام خیط اخوت از میانه آنها، که بواسطه اختلاط با اجانب حاصل شده و می رود که به انعدام منجر شود! 4- نداشتن بیت المال، که گسترش اسلام به عِده و همچنین بودجه (عُده) نیازمند است و از همین رو اخماس و زکوات تعبیه شده اند.

ایشان پس از ذکر موارد چهارگانه فوق، علة العلل ضعف مسلمانان را جهل به «مرام اسلام» می دانند که بر اساس حدیث شریف «انی تارک فیکم الثقلین، کتاب الله و عترتی»، دو بخش این مرام عبارتند از : حفظ اختصاص حکومت مطلقه به قرآن مجید و حفظ اختصاص ولایت مطلقه به مقام مقدس حضرت حجة بن الحسن (عج) که نائل شدن به این دو مرام، منوط به استحکام روابط مذهبی و دوری گزیدن از آسیب های فوق الذکر است.

ایشان در این مرحله وظایفی را برای معتقدین به مرام اسلام ذکر می کنند شامل دو اصل بسط معارف و حقایق دیانت (بمنزله خیط نبوت و ولایت) و توسعه اجتماعات مذهبی برای دوستی متدینین (بمنزله خیط اخوت، رشته برادری) که تحصیل آنان باعث تقویت نیروی اسلام خواهد شد و در ذیل آن، 14 وظیفه جزئی تر را نیز نام می برند که می تواند به مثابه راهکارهای عملیاتی و مرامنامه یک حزب یا به تعبیر ایشان جمعیت، باشد و ذکر آنها قابل توجه خواهد بود.
1- ترغیب مردم به علما، تشویق محصلین علوم دینی و ترمیم امر معاش آنها و ایجاد موسسات آموزش اخلاق و عقاید و احکام2- استحکام اتحاد بین علما برای جلوگیری از تشتت مقلدین ایشان3- تاسیس مجلات دینی برای ترویج مذهب و افعال و افکار جمعیت4- تظاهر به شرع، ترک محرمات، تعظیم شعائر و حضور در اجتماعات اسلامی 5- اقتصاد در امر معیشت و ترک دنیازدگی 6- ایجاد شرکتهای اقتصادی مبتنی بر قواعد علمی برای تجارت مشروع و صناعت و زراعت و ترویج لباسهای اسلامی 7- ایجاد صندوق قرض الحسنه و جلوگیری از نزول خواری 8- ایجاد کار برای بیکاران و کمک به فقرا 9- دفاع از افراد جمعیت در حوادث 10- حضور در مصائب مسلمانان و سائر معاشرات آنان -11- حضور یک شب در هفته در مرکز مخصوص جمعیت برای فراگیری مهمات مذهبی و گفتگو 12- التزام هر نفر برای هدایت یک نفر که ملتزم به موارد مذکور باشد 13- ارجاع اختلافات میان افراد جمعیت به هیئت رئیسه 14- تشکیل بیت المال از خمس و زکات و دیگر منابع با رعایت قواعدی که از حیف و میل جلوگیری کند و صرف آنها با رعایت اولویت ها.

بخش دوم کتاب با عنوان «الشذرة الثانیة» شامل 23 معرفت است که با توضیح ابعاد سیاسی دین آغاز می گردد و با شرح و بسط مفهوم اخوت اسلامی و ارکان و ابعاد آن ادامه می یابد.

ایشان ابتداء سیاست را تعریف می کنند تا از تعاریف تحریف شده رایج مصون بمانند و آنرا «تدبیر در جریان مصالح نوعیه و منع از تحقق مفاسد آنها» می دانند که همان اداره اجتماع و جلوگیری از بروز مفاسد برای مردمان است که بعد فردی اش را «تدبیر منزل» می نامیم. سپس این مفهوم را در اقسام مختلف دستورات و احکام اسلامی تطبیق می کنند و از آنجا که در هر امر، وجهی از تدبیر اجتماعی و یا حداقل فردی که مصلحت واقع بشر را مدنظر داشته، وجود دارد نتیجه می گیرند که همه آنها سیاسات الهیه اند. از جمله آنها حدود و دیات اند و مثال قصاص نفس را می آورند که گرچه اعدام فرد رخ می دهد اما نتیجه جاری شدن آن حکم در سطح تبعات اجتماعی آن، به خاطر حب بقاء و حب ذات، مانع ارتکاب بیشتر آن در سایرین می گردد لذا نتیجه نهایی حفظ نفوس است و اینچنین است که «و فی القصاص حیوة یا أولی الألباب» .

پس همه احکام اسلامی چه از جهت مصالح اجتماعی و اجرایی شان و چه از باب جنبه عبودیت و داشتن مصالح و جلوگیری از مفاسد برای نوع بشر سیاسات الهیه اند، «اغلب احکام واقعیه نیز مشتمل است بر سیاست مثل طهارت و صوم و صلاة و زکاة و جهاد و لذا علی التحقیق می توان گفت که دین اسلام، دین سیاسی است.»

راه تحقق این اهداف عالی نیز وجود دو عنصر عِده و عُده است و از آنجا که مساله مربوط به اجتماع است و نه فرد، باید از عِده شروع کرد و «لا عِدة إلا بالأخوة، زیرا که عدد اگرچه فوق نهایت بوده باشد ولی مادامی که مرتبط نشوند به خیط اخوت، در حکم غیریت و مباینت است» و مَثل اخوت مَثل نخ تسبیح است که تا نباشد، حرکت و جنبش یک مهره به حرکت و جنبش دیگری منجر نخواهد شد و از همین رو پیامبر اکرم(ص) نیز تا رشته محکم برادری را میان جمع کثیر مسلمانان ایجاد نکردند توفیق نیافتند «لذا اخوت از احکام سیاسیه الهیه است برای اجرای مقاصد اسلامیه».

نویسنده محترم از این پس به شرح و بسط مفهوم اخوت، نقش و ارکان آن می پردازند که بحثی لطیف و پرطراوت است در عین آنکه مبادی حرکت سیاسی اجتماعی اسلام را تشکیل می دهد. معظم له با استناد به آیات «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا» و «واذکروا نعمة الله علیکم إذ کنتم أعداء فألف بین قلوبکم فأصبحتم بنعمته إخوانا» این نکته اساسی را مورد توجه قرار می دهند که «خداوند عالم، قرآن مجید را که حبل الله است از عرش الرحمن نازل فرموده بر عرش اخوت انسان، تا فهمیده شود که مستقر قرآن و نوامیس الهیه، جامعه اخوت مسلمین است، البته نمی توان قرآن را به انفراد نگهداری نمود.»

سخن از این پس در توضیح عرش اخوت است که چون هر تختی را چهار گوشه و چهار پایه است، اخوت را نیز زوایا و ارکانی است: انس که بر پایه وفاق و یکرویی است، کمال که بر پایه اتحاد و یگانگی است،عزت که برپایه تواضع و فروتنی است، عون که بر پایه فتوت و جوانمردی است و نشانه های اینان در حدیثی که شرایط اخوت را ذکر می کند مذکور اند: «أولها أن تکون سریرته و علانیته لک واحدة والثانیة أن یری زینک زینه و شینک شینه و الثالثة أن لایغیره علیک مال و لا جاه و الرابعة أن لا یمنعک شیء تناله بقدرته و الخامسة و هی مجمع هذه الخصال أن لا یسلمک عند النکبات»

خلاصه آنکه با توجه به فطرت الهی انسان، عشق را صفت ذاتیه او می شمارند و از همین رو انسان را انسان نامیده اند که کثیرالانس و شدیدالانس است « المومن آلف مألوف» و چون انس بر یکرنگی استوار است و انسان با منافق دورو انس نخواهد گرفت، در مذمت نفاق، آیه و روایه بسیار آمده است.

ایشان در این بخش نکاتی را درباره عقب ماندگی علمی مسلمانان ذکر می کنند که ناشی از ترک علم و عمل است «انسان علاوه بر آنکه عاشق کمال است، در معاش و معاد خویش محتاج علم و عمل است لذا مورد عنایت قوه عاقله و عامله شده» و چه احمق اند آنهایی که تصور می کنند، دشمنان با آن پیشرفت علمی و صنعتی نوکرشان اند و وابستگی خویش و حقارت شان در برابر آنان را نمی بینند که جا دارد بی حسی را به حس و بی غیرتی را به غیرت بدل کنیم و دشمنان را با سلاح علم ناکام گذاریم.

حال، این تذکر بجا را ذک می نمایند که «چون فهمیدی زندگی موقت دنیوی جز با علم و عمل اداره نمی شود خواهی فهمید که زندگی آخرت هم بدون علم و عمل اداره نمی شود و لذا فرمود « قد أفلح المومنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون» أی العالمون العاملون» فلذاست که شناخت مبدا و معاد و بهره گیری از عالمان به آن عالَم، به علم و عمل مناسب آن و فلاح منجر می شود.

برادری که زشتی تو را زشتی خود بداند و زینت تو را زینت خود، که این حال جز با یگانگی حاصل نمی شود، در رفع نقص و ایجاد کمال در تو تلاش خواهد کرد و همچنین کسی که تغییر شرایطش در رفتار با تو تغییری نمی دهد، دارای فروتنی است و برای تو حفظ عزت خواهد کرد و چه بسا در تو ایجاد عزت نماید.

از آنجا که رفع همه نیازهای مادی به انفراد ممکن نیست، احتیاج و نیاز انسان، مبنای تعاملات اجتماعی و روابط آنان با یکدیگر را می سازد و این حس تمدنی، با رفع احتیاج دو طرفه انجام می پذیرد اما «حس تدین که به واسطه زحمات انبیاء در بشر ایجاد شده، مقتضی قیام به حاجت برادر است ولو حاجتی در مقابل آن نبوده باشد لذا ناموس عون بر قائمه همت عالیه انسانیت مقرر گردیده» و اینجاست که می توان نتیجه گرفت برادر، کسی است که بر اساس یکرنگی با تو انس می گیرد و بر اساس یگانگی، به تکمیل نقص و رفع جهل تو می پردازد و بر اساس فروتنی، تو را عزیز می دارد و برپایه جوانمردی، تو را مساعدت می نماید.



نویسنده » محسن صفايي فرد » ساعت 1:39 صبح روز دوشنبه 2 ارديبهشت 1387

دفاع مقدس موزه است یا مزار؟

حرف اول و آخر:

پندار ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم اما حقیقت آنست که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. عجب از این عقل باژگونه که ما را در جست و جوی شهدا به قبرستانها می کشاند. ای شهید، ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشسته ای دستی بر آر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش.

                                                                                   شهید سید مرتضی آوینی

 

 



نویسنده » محسن صفايي فرد » ساعت 1:35 صبح روز دوشنبه 2 ارديبهشت 1387

   1   2   3      >